غزل شمارهٔ ۵۵۶ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گر شبی چارهٔ این درد جدایی بکنم
از شب طرهٔ او روز نمایی بکنم
ور به دست آورم از شام دو زلفش گرهی
تا سحر بر رخ او غالیه سایی بکنم
سرزنش میکندم عقل که: در عشق مپیچ
بروم چارهٔ این عقل ریایی بکنم
از برای سخن عقل خطایی باشد
که به ترک رخ آن ترک ختایی بکنم
گر مسخر شود آن روی چو خورشید مرا
پادشاهی چه؟ که دعوی خدایی بکنم
هر چه باشد، ز دل و دانش و دین، گر خواهد
بدهم و آنچه مرا نیست گدایی بکنم
از جدایی شدم آشفتهٔ و اندر همه شهر
مددی نیست که تدبیر جدایی بکنم
صبر گویند: بکن، صبر به دل شاید کرد
چون مرا نیست دلی، صبر کجایی بکنم؟
اوحدی وار اگر آن زلف دو تا بگذارد
زود یکتا شوم و ترک دوتایی بکنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این متن از درد جدایی و عشق صحبت میکند. او به دنبال چارهای برای رنجهای ناشی از جدایی است و به تصورات خود در مورد محبوبش اشاره میکند. شاعر درگیر عقل و احساساتش است و از او انتظار دارد که راهی برای فرار از این جدایی بیابد. از طرفی، او حتی حاضر است به خاطر عشق، از عقاید و باورهای خود بگذرد و به او خدمت کند. در نهایت، او به شدت نگران است و صبر را ناممکن میداند، زیرا بدون حضور محبوبش قلبش آرام نمیگیرد.