غزل شمارهٔ ۵۵۷ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به آن سرم که: سر خود ز می چو مست کنم
گذر به کوچهٔ آن ترک میپرست کنم
به خیره سوختنم دست یافت دوست، مگر
به چاره ساختن آن دوست را به دست کنم
به گردن دلم از نو درافگند بندی
از آن کمند چو آهنگ بازرست کنم
دلم به دام بالها در اوفتد چون صید
چو یاد صید که از دام من بجست کنم
هوای قد بلندش مرا چو پست کند
نوای گفتهٔ خود را بلند و پست کنم
دلم به تیر غمش خسته گشت و میخواهم
که جان خود هدف آن کمان و شست کنم
گرم طلب کنی، ای اوحدی، ازان درجوی
که من به خاک سر کوی او نشست کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس عشق و دلبستگی شاعر به معشوق اشاره دارد. شاعر به تصویرسازی از حالتی مستی و شوق میپردازد و میخواهد با یادآوری معشوق، خود را تسلیم آن کند. او از درد و رنج عشق میگوید و آرزو دارد که دلش را به پای معشوق بیفکند، هر چند که دچار عذابهای ناشی از عشق است. در انتها، شاعر به جستجوی معشوق اشاره میکند و میگوید که در خاک سر کوی او نشسته است. به طور کلی، شعر نشاندهندهی عمق احساسات و فراق ناشی از عشق است.