نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۶۱ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

شد زنده جان من به می، زان یاد بسیارش کنم

انگور اگر منت نهد، من زنده بر دارش کنم

من مستم از جای دگر، افتاده در دامی دگر

هر کس که آید سوی من، چون خود گرفتارش کنم

جان نیک ناهموار شد، تا با سر و تن یار شد

بر می‌زنم آبی ز می، باشد که هموارش کنم

سجاده گر مانع شود، حالیش بفروشم به می

تسبیح اگر زحمت دهد، در حال زنارش کنم

دیریست تا در خواب شد بخت من آشفته دل

من هم خروشی می‌زنم، باشد که بیدارش کنم

دل در غمش بیمار شد وانگه من از دل بی‌خبر

اکنون که با خویش آمدم زان شد که بیمارش کنم

در شمع رویش جان من، گم گشت و میگوید که؟ نه

کو زان دهن پروانه‌ای؟ تامن پدیدارش کنم

گر سر ز خاک پای او گردن بپیچد یک زمان

نالایقست ار بعد ازین بر دوش خود بارش کنم

گویند: وصف عشق او، تا چند گویی؟ اوحدی

پیوسته گویم، اوحدی، تا نیک بر کارش کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر حالتی از عشق و شیدایی شاعر است که در آن به زیبایی‌های معشوق و تأثیر می ''و نوشیدن آن'' بر روح و جان می‌پردازد. شاعر به شدت مست و گرفتار عشق است و هر کسی که به او نزدیک می‌شود، او نیز به طور ناخواسته آن شخص را در دام عشق خود گرفتار می‌کند. او در تلاش است تا خود را از موانع معنوی و دنیوی رها کند و با استفاده از شراب و می، به آرامش برسد. شاعر به آسیب‌های ناشی از عشق و غم‌هایش اشاره کرده و تمایل دارد با غم و دل‌تنگی خود کنار بیاید. او همچنین به دنبال بیدار کردن خوشبختی و شوقی است که در دلش خوابیده است. در نهایت، شاعر به عشق و وصف آن ادامه می‌دهد و به خود قول می‌دهد که همواره از عشق معشوقش سخن بگوید تا آن را به خوبی به یادگار بگذارد.