نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۶۲ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نظر چو بر لب و دندان یار خویش کنم

طویلهٔ گهر اندر کنار خویش کنم

مرا ز خاک درش شرمسار باید بود

اگر نظر به تن خاکسار خویش کنم

حساب من چه کند یار؟ آن چنان بهتر

که او شمار خود و من شمار خویش کنم

رقیب اگر چه بر آن در ملازمست ولی

سگ استخوان خورد و من شکار خویش کنم

چو نیست جای ملامت، بهل، که مدعیان

فغان کنند و من آهسته کار خویش کنم

گرم نهی چو کله تیغ تیز بر تارک

گمان مبر تو که: من ترک یار خویش کنم

مرا ز دوست خویش اعتماد آنم نیست

که پنجه با سر و دست نگار خویش کنم

چو اوحدی سخن از لعل آن صنم راند

هزار دامن گوهر نثار خویش کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن شاعر از عشق و وابستگی به یار سخن می‌گوید. او نمی‌تواند به زیبایی‌های ظاهری یار چشم بدوزد و از خاکی بودن خود احساس شرمندگی می‌کند. او بیان می‌کند که حساب او و یار متفاوت است و نمی‌تواند از خوبی‌های یار بهره‌برداری کند. حتی اگر رقیبی در کار باشد، او باز هم به خواسته‌های خود وفادار خواهد ماند و در پی شکار عشق خود خواهد بود. شاعر همچنین می‌گوید که اگرچه ممکن است اتهاماتی به او زده شود، اما او به کار خود ادامه می‌دهد و به عشقش پایبند می‌ماند. در نهایت اشاره به این دارد که با وجود زیبایی‌های ظاهری یار، او ترجیح می‌دهد که به دنیای خود و احساسات درونی‌اش بپردازد و از معاشرت عمیق‌تر با یار دوری نمی‌کند.