نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۷۴ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به پیشگاه قبول ار چه کم دهد راهم

هنوز دولت آن آستانه می‌خواهم

گرم کند ز جفا همچو ریسمان باریک

از آنچه هست سر سوزنی نمی‌کاهم

دلم ز مهر رخش نیم ذره کم نکند

اگر ز طیره کند همچو سایه در چاهم

اگر به آب وصالش طمع کند غیری

من آن طمع نپسندم، که خاک درگاهم

بر آه سینهٔ من دشمنان ببخشیدند

به گوش دوست، همانا، نمی‌رسد آهم

گر او به کار من خسته التفات کند

چه التفات نماید به دولت و جاهم؟

به طوع حلقهٔ مهرش کشیده‌ام در گوش

حسود بین که: جدا می‌کند به اکراهم

اگر تو عزم سفر داری، اوحدی، امروز

مرا بهل، که گرفتار مهر آن ماهم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل از عشق و ارادت خود به معشوق سخن می‌گوید. او با وجود مشکلات و بی‌عدالتی‌ها، همچنان به عشقش پایبند است و از هیچ چیز کم نمی‌گذارد. دلش از محبت معشوق کاسته نمی‌شود، حتی اگر او را از خود دور کند. شاعر ضمن ابراز وفاداری به محبت معشوق، نسبت به طمع دیگران برای دستیابی به وصالش نگران است و خود را بی‌صبرانه منتظر محبت او می‌داند. در نهایت، او به معشوق اصرار می‌کند که از سفر خود صرف‌نظر کند و بر عاشق خود متمرکز شود.