غزل شمارهٔ ۵۸۳ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
بندهٔ عشقیم و سالهاست که هستیم
ورزش عشق تو کار ماست، که مستیم
بس بدویدیم در به در ز پی تو
چون که نشان تو یافتیم نشستیم
باز دل ما بزیر پای غم تو
بام لگدکوب شد که خانهٔ پستیم
کار نداریم جز خیال تو، گر چه
مدعیان را خیال بود که: جستیم
در دل ما هر کس آمدی و نشستی
دل به تو پرداختیم وز همه رستیم
طوق تو بر گردنیم و داغ تو بر دل
بند تو بر پای و باد توبه به دستیم
زهر، که در کام عشق بود، چشیدیم
شیشه، که در بار عقل بود، شکستیم
گاه به دست تو همچو مرغ گرفتار
گاه به دام تو همچو ماهی شستیم
سر «نعم» در دهان ز روز نخستین
راز «بلی» در زبان ز روز الستیم
گر ز کمرمان بیفگنند چو فرهاد
باز نخواهد شد آن کمر که ببستیم
اوحدی، اینجا بتان پرند ولیکن
کفر بود، گر به جز یکی بپرستیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و وابستگی عمیق شاعر به معشوقش است. شاعر بیان میکند که سالهاست در راه عشق معشوقش میدود و به دنبال اوست. او احساس میکند که دلش زیر پای غم معشوق crushed شده و هیچ چیزی جز خیال و یاد او در ذهنش نیست. شاعر همچنین اشاره میکند که هر کسی که به دلش آمده، در نهایت دلش را به معشوق داده و از بقیه جدا شده است. او به شدت به معشوق وابسته است و تاکید میکند که اگرچه مشکلات و دشواریها در عشق وجود دارد، اما هیچ چیز نمیتواند این وابستگی را از بین ببرد. در نهایت، شاعر به یکتایی معشوق خود اشاره میکند و میگوید که پرستش غیر او کفر است.