غزل شمارهٔ ۵۸۲ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
باز قلندر شدیم، خانه بر انداختیم
عشق نوایی بزد، خرقه در انداختیم
شعله که در سینه بود سوز به دل باز داد
مهر که با زهره بود بر قمر انداختیم
عقل ریا پیشه را خوار بهشتیم زود
نفس بداندیش را در سقر انداختیم
گرک هوس را به عنف دست ببستیم و دم
مرغ هوا را به زجر بال و پر انداختیم
معنی بیاصل را نقش بشستیم پاک
صورت ناجنس را از نظر انداختیم
در دل ما هر چه بود، جز هوس و یاد حق
این بستردیم پاک، آن به در انداختیم
زود به خسرو بر این قصهٔ شیرین، که ما:
زحمت فرهاد را از کمر انداختیم
از گل بستان وصل یک دو سه دامن بیار
کان علف تلخ را پیش خر انداختیم
زقهٔ یک مرغ بود، طعمهٔ یک مور گشت
هر چه به ایام بر یک دگر انداختیم
ای که به تشویش ما دست برآوردهای
تیغ چرا میکشی؟ چون سپر انداختیم
یاد سپاهان میار، هیچ، که ما سرمهوار
خاک درش، اوحدی، در بصر انداختیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حالاتی از عشق و دشواریهای آن میپردازد. شاعر از مرحلهای حرف میزند که به حقیقت عشق پی برده و ناچار به رهایی از قید و بندهای دنیایی میشود. او از نفی عقل ریاکار و نفس بداندیش سخن میگوید و تلاش میکند که احساسات و اندیشههای ناپاک را دور بریزد. در این روند، شاعر به پیوندی عمیق با یاد خدا و معنای حقیقی زندگی میرسد و به نوعی از عواطف زودگذر و هوسرانی فاصله میگیرد. در نهایت، او از تلاش خویش برای دست یافتن به عشق واقعی و مواجهه با مشکلات آن سخن میگوید.