غزل شمارهٔ ۵۹۲ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
مرا با دوست میباید که رویارو سخن گویم
نه با او دیگری مشغول و من با او سخن گویم
سر بیدوست بر زانو چه گویی؟ فرصتی باید
که او بنشیند و من سر بر آن زانو سخن گویم
مرا گویند: دردش را بجوی از دوستان دارو
نه با دردش چنان شادم که از دارو سخن گویم
چو بوی نافه گردد فاش بوی مشک شعر من
چو من در شیوهٔ آن چشم بیآهو سخن گویم
بی رغو میتوان رفتن ز دست او، ولی ترسم
وفای او بنگذارد که در یرغو سخن گویم
همیشه حاجت ابرو چو سر در گوش او دارد
به گوش او رسد حالم، چو با ابرو سخن گویم
دل من چون ز موی او پریشانست و آشفته
به وصف موی او باید که همچون مو سخن گویم
گرم چون اوحدی روزی سر زلفش به دست افتد
چو چین زلف تا برتاش تو بر تو سخن گویم
به قول زشت بد گویان نگردد گفتهٔ من بد
جهان نیکو همی داند که: من نیکو سخن گویم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به اهمیت صحبت کردن با دوست و محبوبش تأکید میکند. او بیان میکند که برای برقراری ارتباط واقعی و احساساتی، باید فرصتی برای گفتگو وجود داشته باشد. شاعر میگوید که گفتگو درباره دردها و مشکلات دوستانش برایش آسانتر از بیان احساسات خود است. همچنین اشاره میکند که زیبایی کلامش مانند عطر مشک در بیدردی آشکار میشود. او نگران وفاداری دوستش است و میخواهد که در گوش او از دلش بگوید. دلش به خاطر زیبایی محبوبش آشفته است و از این رو باید درباره او سخن بگوید. در نهایت، شاعر به قدرت کلامش و نیکی سخنانش اشاره میکند و میگوید که گفتههایش تحت تأثیر نظرات بدگویان قرار نخواهد گرفت.