نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۰۴ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

ای کس ما، چون شدی باز مطیع کسان؟

بی‌خبریم از لبت، هم خبری می‌رسان

نیست مجال گذر بر سر کویت، ز بس

ولولهٔ اهل عشق، دبدبهٔ حارسان

در دل بی‌دانشان مهر تو دانی که چیست؟

مصحف و دست یهود، گوهر و پای خسان

از گل روی تو چون یاد کنم در چمن

نعره زنم رعدوش، گریه کنم ابرسان

این نفس گرم را ز آتش عشقی شناس

تا نبود در ضمیر چون گذرد بر لسان؟

یک نفس، ای ساروان، پیشروان را بدار

تا به شما در رسد قافلهٔ واپسان

گوهر وصل تو من باز به دست آورم

یا به نماز و نیاز، یا به فسون و فسان

چند کنی، اوحدی، ناله؟ که در عشق او

تیر جفا خورده‌اند از تو نکوتر کسان

در غمش از دیگری هیچ معونت مجوی

دود دل خویشتن به ز چراغ کسان

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و فراق بیان می‌شود. شاعر از حال و روز خود می‌گوید که به خاطر عشق معشوق، دچار دلتنگی و ناامیدی شده است. او به عدم توجه و بی‌خبری از معشوق اشاره می‌کند و به یاد معشوق نگفته‌هایش را نثار می‌کند. دل‌باختگی و درد ناشی از جدایی باعث شده که شاعر به اشک و ناله بپردازد و فریادهایش را در عشق بگوید. او همچنین به تلاش برای رسیدن به وصال معشوق می‌اندیشد و می‌گوید که هیچ کمکی از دیگران نمی‌تواند مرهمی بر دلش باشد. عشق او شدید و سوزان است و نیاز به ارتباطی دوباره با معشوق دارد.