نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۰۱ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا مپرس که: چون شرمسارم از یاران؟

ز دست این دم چون برف و اشک چون باران

به خاک پای تو محتاجم و ندارم راه

بر آستان تو از زحمت طلب‌گاران

مرا ز طعنهٔ بیگانه آن جفا نرسید

که از تعنت همسایگان و همکاران

به روز جنگ ز دست غمت به فریادم

چو روز صلح ز غوغای آشتی خواران

ز پهلوی کمرت کیسها توانم دوخت

ولی مجال ندارم ز دست طراران

هزار شربت اگر می‌دهی چنان نبود

که بوی وصل، که واصل شود به بیماران

به اوحدی نرسد نوبت وصال تو هیچ

اگر نه کم شود این غلغل هواداران

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار، احساس شرم و ناتوانی خود را از دوستان و یارانش بیان می‌کند. او به شدت تحت تأثیر عشق و غم ناشی از آن قرار دارد و از معشوق خود به خاک پای او محتاج است. او از درد و رنجی که از همسایگان و همکاران خود متحمل می‌شود، سخن می‌گوید و به تضاد بین روز جنگ و روز صلح اشاره می‌کند که ناشی از غم و شادی‌اش است. شاعر احساس می‌کند که حتی اگر هزار شربت هم به او داده شود، باز هم نمی‌تواند به وصال معشوق برسد و صرفاً آرزوی وصالش را دارد. همچنین اشاره می‌کند که عشق اوحدی هرگز به وصال نمی‌رسد اگر این غوغا و شلوغی هواداران ادامه پیدا کند.