غزل شمارهٔ ۶۱۲ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
به ترک وصل آن تنگ شکر کردن، توان؟ نتوان
چو او باشد بغیر از او نظر کردن، توان؟ نتوان
ز سودای کنار او حذر میکردم از اول
کنون چون در میان رفتم حذر کردن، توان؟ نتوان
سرم در دام و تن در قید و دل دربند مهر او
مسلمانان، درین حالت سفر کردن توان؟ نتوان
غریبی، مفلسی گر با کسی دلبستگی دارد
بدین تهمت ز شهر او را بدر کردن، توان؟نتوان
به جرم آنکه این دل میل خوبان میکند، وقتی
دل بیچاره را خون در جگر کردن، توان ؟ نتوان
ز قوس ابروان چشمش چو تیر از غمزه اندازد
بغیر از دیده تیرش را سپر کردن، توان؟ نتوان
به زاری پیکر عشق از رخ او نور میگیرد
چنان رخ را قیاسی با قمر کردن، توان؟ نتوان
مرا گوید: حدیث من مگو، دیگر چه میگویی؟
حدیث پادشاهان را دگر کردن، توان؟ نتوان
ازان لب اوحدی گر بوسهای بستد شبی پنهان
چه گویی؟ عالمی را زان خبر کردن، توان؟ نتوان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از یک شاعر عاشق است که در آن به شدت به عشق و وابستگی خود به معشوق اشاره میکند. شاعر میگوید که وقتی معشوق در کنار اوست، هیچ چیز دیگری نمیتواند او را راضی کند و در حقیقت ارتباط با او به قدری عمیق است که نمیتواند به چیز دیگری فکر کند. او از درد و رنجی که عشق برایش به همراه دارد صحبت میکند و به غم و غصهای که در دلش به خاطر جدایی و دوری از معشوق وجود دارد اشاره میکند. شاعر همچنین به زیبایی معشوق و تاثیر آن بر دلش میپردازد و اعلام میکند که حتی در قدرت عشق نمیتواند از احساساتش فرار کند و در این شرایط تنها میتواند به زاری و فراق دل بسوزد. در نهایت، او به این نکته اشاره میکند که عشق و وابستگی اش به معشوق مانند یک راز بزرگ است که حتی اگر هم راز باشد، بیان آن ممکن نیست.