غزل شمارهٔ ۶۱۸ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو دل نمیدهد از کوی دوست برگشتن
ضرورتست در آن آستان به سر گشتن
من از برای چنان آفتاب رخساری
چو سایه عار ندارم ز دربدر گشتن
چون در میان نتوان کرد دست با شیرین
ضرورتست چو فرهاد در کمر گشتن
اگر چه شد سخن عشق من به گیتی فاش
بدین سخن نتوانم ز دوست بر گشتن
گرم به تیغ زند چارهای نمیدانم
بجز سپاس پذیرفتن و سپر گشتن
ازو به تیر قضا روی برنگردانم
ز دوست حیف بود خود بدین قدر گشتن
به دوست گوی که: رحمت کن، ای نسیم صبا
که نیست ممکن ازین دل شکستهتر گشتن
حدیث من همه عالم برفت و خلق شنید
وزین حدیث نخواهد ترا خبر گشتن
ندانمت که چه افیون فگندهای درمی
که باز عادت ما حیرتست و سر گشتن
به جست و جوی تو آشفته میکنندم نام
ز بس به بازار و کوچه در گشتن
چو اوحدی سخن از آب دیده خواهد گفت
گزیر نیست حدیث مرا ز تر گشتن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق عمیق و وابستگی شاعر به معشوق است. او از دوری و نبودن در کنار محبوب احساس درد و ناامیدی میکند و اشاره میکند که حتی اگر در موقعیتهای سخت و دشوار قرار گیرد، همچنان به عشق و محبت خود پایبند خواهد بود. شاعر بر این باور است که بدون وجود محبوب، زندگی بیمعناست و حتی اگر ناچار به رنج و مصیبت باشد، باز هم از او دور نخواهد شد. او از نیروی عشق و اشتیاق سخن میگوید و در نهایت اظهار میدارد که تنها برای دیدن معشوق حاضر است هر گونه سختی را تحمل کند.