نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۲۳ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

مشنو که: از کوی تو من هرگز به در دانم شدن

یا خود به جور از پیش تو جایی دگر دانم شدن

زان رخ چراغی پیش دار امشب، که بر من از غمت

شب نیک تاریکست با نور قمر دانم شدن

چون خواهم از زلفت کمر گویی که: داغی بس ترا

داغ غلامی بر جبین چون بی‌کمر دانم شدن

وقتی که من در پای تو چون گوی سرگردان شوم

دست از ملامت باز کش، کانجا به سر دانم شدن؟

من پیش شمشیر بلا صد پِی سپر گشتم ولی

آن تیر چشم مست را مشکل سپر دانم شدن

وقتی که می‌رانی مرا، پایم نمی‌پوید دمی

وانگه که می‌خوانی مرا مرغ بپر دانم شدن

گفتی: برو، چون اوحدی، برآستانم سربنه

آنجا گرم ره می‌دهی من خاک در دانم شدن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر در مورد عشق و دلبستگی عمیق شاعر به معشوق است. شاعر به طور غیرممکن بودن دوری از معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که هرگز نمی‌تواند از کوی او خارج شود. او به نور چهره معشوق اشاره می‌کند که در شب تاریک او را روشن می‌کند. همچنین، شاعر به درد و رنجی که از عشق می‌کشد می‌پردازد و می‌گوید که حتی در برابر سختی‌هایی که می‌بیند، همچنان عاشق و وفادار باقی می‌ماند. او احساس می‌کند که هر بار که معشوق او را می‌رانده، دلش حس پرواز و شوق را دارد و در نهایت به تعلق و سرنوشت خود در برابر معشوق اعتراف می‌کند. در پایان، او به کنایه می‌گوید که اگر باید مانند اوحدی (شاعر بزرگ) در آستان معشوق باشد، این را به عنوان سرنوشت و خاکساری خود می‌پذیرد.