نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۳۷ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

هر شب ز عشق روی تو این چشم لعبت باز من

در خون نشیند، تا کند چون روز روشن راز من

از دیده گر در پیش دل سیلی نرفتی هر نفس

آتش به جانم در زدی این آه برق‌انداز من

من شرح دل پرداز خود برخی فرستم پیش تو

لیکن تو کمتر میکنی گوشی به دل پرداز من

بالم به سنگ سر کشی بشکستی ای سیمین بدن

ورنه کجا خالی شدی کوی تو از پرواز من؟

برخاستی تا: خون من در پای خود ریزی دگر

ای آرزوی دل، دمی بنشین و بنشان آز من

پروانه‌وارم سوختی، ای شمع وز رخسار تو

نه پرتوی بر حال دل، نه بوسه‌ای در گاز من

از بس که نالد اوحدی در حسرت دیدار تو

پر شد جهان ز آوازه عشق بلند آواز من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و آرزوهایش برای معشوق صحبت می‌کند. او می‌گوید که هر شب به عشق معشوقش نگاه می‌کند و در دلش رازهایی پنهان دارد. شاعر از درد و آهش ناشی از دوری و عدم توجه معشوق به احوال درونی‌اش سخن می‌گوید. او به پرواز و آزادی‌اش اشاره می‌کند و اینکه اگر معشوقش به او توجه کند، زندگی‌اش تغییر می‌کند. شاعر همچنین به سوختن دلش از عشق و حسرت دیدار معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که همه جا پر از صدای عشق او شده است.