غزل شمارهٔ ۶۵ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
روزگار از رخ تو شمعی ساخت
آتشی در نهاد ما انداخت
ما طلبگار عافیت بودیم
در کمین بود عشق، بیرون تاخت
سوختم در فراق و نیست کسی
که مرا چارهای تواند ساخت
مگر او رحمتی کند، ورنه
هر کرا او بزد، کسی ننواخت
عاشقانش چرا کشند به دوش؟
سر، که در پای دوست باید باخت
اوحدی آن چنان درو پیوست
که نخواهد به خویشتن پرداخت
سخن او نمیتوان گفتن
دم نزد هر که این سخن بشناخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عواطف و دردهایی است که عاشقان در راه عشق تجربه میکنند. شاعر از شعلهای سخن میگوید که عشق در درونش به وجود آورده و به فراق معشوق اشاره دارد که باعث درد و رنج اوست. او به جستجوی آرامش میپردازد و بیان میکند که تنها رحمت معشوق میتواند او را نجات دهد. عشق باعث میشود فرد جان خود را در راه محبوب قربانی کند و در نهایت، شاعر به عمق تجربیات عاشقانه و دردهای ناشی از عشق اشاره کرده و بیان میکند که سخن گفتن از این احساسات عمیق کار آسانی نیست.