غزل شمارهٔ ۶۹ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
تا دل ما با تو کرد روی ارادت
هیچ نیاید ز ما مخالف عادت
گر چه کم ما گرفتهای تو ز شوخی
عشق تو افزون شدست و مهر زیادت
رنگ سلامت ندیدم و رخ شادی
از برمن تا برفتهای به سعادت
آنکه ز درد جدایی تو بمیرد
زنده نداند شدن به حشر و اعادت
داروی رنج خود از طبیب نپرسم
گر تو قدم رنجه میکنی به عیادت
همچو شهیدان تنش به خاک نپوسد
هر که به تیغ غم تو یافت شهادت
دایه به مهرت برید ناف دل من
پس به کنارم گرفت روز ولادت
چشم تو آنجا که دست برد به دستان
سر بنهادند زیرکان به بلادت
اوحدی از درد دوری تو بنالید
با تو چو سودش نکرد صبر و جلادت
او نه به مهرت سری نهاد، که هرگز
خود ز زمین بر نداشت روی ارادت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و ارادت خود نسبت به معشوقش اشاره میکند. او بیان میکند که حتی در دوری معشوق، عشق و محبتش روز به روز افزایش مییابد. شاعر از درد جدایی رنج میبرد و احساس میکند که بدون معشوقش زندگی بیمعنی است. او معتقد است که آرامش و شادی را از دست داده و از هیچ فرد دیگری نمیخواهد که به دردش رسیدگی کند، جز معشوقش. در آخر، شاعر به شدت وابستگی و عشقش را به معشوق معرفی میکند و از دوری او به شدت غمگین و دلتنگ است.