غزل شمارهٔ ۶۵۷ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعولن مفاعیلن فعولن مفاعیلن (طویل مثمن سالم)
من از مادری زادم که پارم پدر بود او
شدم خاک آن پایی کزین پیش سر بود او
ز عالم همی جستم نشان دل آرایش
چو عالم شدم بر وی ز عالم به در بود او
از آن راهبین گشتم که هر جا رخ آوردم
دلم را دلیل ره، مرا راهبر بود او
ز خاطر نرفت آن نقش و از دل نشد خالی
کجا رفتی از خاطر؟ که نقش حجر بود او
قمروار حالم ار کمابیش بود چندی
شد امسال شمس آن مه، که عمری قمر بود او
ز بس قطره باران که فیضش فراهم زد
چو دریا شد آن آبی، که وقتی شمر بود او
من آن نقد عرضی، کش درین فرش بنهفتم
نه از خاک شد تیره، نه از نم، که زر بود او
نه عقلم بسی گفتی، مکن یاد او دیگر؟
که اندر طریق ما عجب بیخبر بود او!
مجوی اوحدی را تو ز من کاندر آن ساعت
که من بار میبستم، به جنبی دگر بود او
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیان احساسات عمیق عاشقانه و دلتنگی شاعر است. او از مادری زاده شده که به نوعی پدرش نیز بوده و به خاک آن قدمی تبدیل شده که روزگاری پیش روی او بوده است. شاعر در جستجوی نشانههایی از عشق و دلباختگی است و در همین راه متوجه میشود که عالم و دنیای او تحت تاثیر آن معشوق است. او همواره با ذاتی آشنا و محکم در این مسیر گام برمیدارد و خاطره معشوق از ذهنش نمیرود. شاعر به بیان کمال و درخشندگی معشوق میپردازد و او را به خورشیدی توصیف میکند که مدتها قمر بوده است. او همچنین از بارش باران و فیض معشوق صحبت میکند که زندگی او را مشابه دریا کرده است. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که هیچیک از عوامل دنیوی نمیتوانند مانع یادآوری عشقش شوند و این عشق در او همیشه زنده خواهد بود.