نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۵۹ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

ای عید، بنمودی به من دی صورت ابروی او

امروز قربان می‌شوم، گر می‌نمایی روی او

عید من آن رخسار بس، تا درتنم باشد نفس

چندان که دارم دسترس باشم به جست و جوی او

بر عید گاه ار بگذرد، چوگان به دست، از لاله رخ

جز تن نشاید خاک ره جز سر نزیبد گوی او

صد بار بر زانو نهم سر بی‌رخش هر ساعتی

نادیده خود را در جهان یک بار همزانوی او

از سایه سر گردان ترم، بی‌آفتاب عارضش

تا سایه‌ای بینی ز من، مشنو که آیم: سوی او

در وصل او مشکل رسم، تا زان من دانی مرا

چون از من من بگذرم، آنجا بماند اوی او

فردا که از خاک لحد سر بر کنند این رفتگان

ما را ز خاک انگیختن نتواند، الا بوی او

زان دوست دل برداشتن،صورت مبند، ای اوحدی

اکنون که ما را صرف شد عمری به گفت و گوی او

چون بر توان گشت از رخش؟ و آنگاه خود ناساخته

بالین ز سنگ آستان،بستر ز خاک کوی او

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و تمنای وصال معشوق است. شاعر در آن به زیبایی‌ها و تاثیر عید به عنوان نماد شادمانی اشاره می‌کند و ابراز می‌کند که قربانی زیبایی معشوق خود می‌شود. عشق او به قدری عمیق است که تنها دیدن چهره محبوب برایش عید واقعی به حساب می‌آید. همچنین، او از سختی‌های رسیدن به معشوق و خیالات خود درباره او صحبت می‌کند و در نهایت به ناپایداری زندگی و نیاز به یاد و بوی محبوب در پس از مرگ اشاره می‌کند. روح شاعر در عشق به معشوقش سرگردان است و همواره به دنبال اوست.