غزل شمارهٔ ۶۶۹ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
ترا گزید دل من،مرا گزید غم تو
به حال من نظری کن، که مردم از ستم تو
متاب روی و سر از من،مباش بیخبر از من
که روز و شب دل و چشمم در آتشست ونم تو
تویی علاج غم ما تویی مسیح دم ما
ز مرگ باک نباشد که میخوریم دم تو
ز راه دور و بیابان چه باک و دوزخ تابان؟
کزین دو بیم ندارم به پشتی کرم تو
به صید ما نکند کس هوا و رغبت ازین پس
که داغ دست تو داریم و خانه در حرم تو
مگر تو چارهٔ کارم کنی و زخم که دارم
که مرهمی نشناسم موافق الم تو
کدام جنس که دستم نباخت بر سر کویت؟
کدام نقد که چشمم نریخت در قدم تو؟
گر آن مجال ببینم شبی که: با تو نشینم
کنم شکایت بسیار از التفات کم تو
مکن شکسته و خوارش، به دست کس مسپارش
که اوحدیست درین شهر سکهٔ درم تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احوالات عاشقانه و شرایط دشوار شاعر است. شاعر از غم و درد ناشی از عشق سخن میگوید و از معشوق میخواهد که به حال او نگاهی کند. او از آتش درونش و رنجی که میکشد سخن میگوید و معشوق را درمان دردهایش میداند. شاعر اعتراف میکند که از هیچ چیز نمیترسد، چون عشق او را قوی کرده است. او به تنهایی و سختیهای زندگی اشاره میکند و تنها امیدش را در وجود معشوق میبیند. در پایان، شاعر از بیمهری معشوق شکایت میکند و خواستار توجه بیشتری از اوست.