غزل شمارهٔ ۶۸۱ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
دل به تو دادیم و شکستی، برو
سینهٔ ما را چو بخستی ، برو
داد دل از پیش تو میخواستم
چون بت بیداد پرستی، برو
باز ز سر عربده داری و جنگ
هیچ نگویم که: تو مستی، برو
نیستی از همچو منی در جهان
سهل بود، چون که تو هستی، برو
آمده بودم که نشینی دمی
چون ز تکبر ننشستی، برو
گم شده بودم که: بجویی مرا
چونکه نجستی و بخستی، برو
اوحدی شیفته در دام تست
گر تو ازین دام بجستی، برو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات درد و ناامیدی عاشق است که به معشوق خود دل داده و اکنون او را ترک کرده است. شاعر با تکیه بر احساس شکست و دلتنگی، از معشوق میخواهد که برود، زیرا او نتوانسته است به عشقش پاسخ دهد و حتی به خاطر خودخواهی و تکبرش نمیخواهد در کنار او بماند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که او در این رابطه تنها مانده و اگر معشوق از او دور شود، شاید برایش بهتر باشد.