غزل شمارهٔ ۶۸۶ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
عمر که بیاو گذشت، ذوق ندیدیم ازو
دل بر شادی نخورد، تا ببریدیم ازو
دست تمنای ما شاخ امیدی نشاند
لیک به هنگام کار میوه نچیدیم ازو
چند جفا گفت و زو دل نگرفتیم باز
چند ستم کرد و رو در نکشیدیم ازو
گر چه ستمگار بود خاطر ازو برنگشت
ورچه جفا پیشه داشت ما نرمیدیم ازو
از پی چندین طلب دل چو ز باغ رخش
سیب گزیدن نیافت، دست گزیدیم ازو
زو دل ما بعد ازین عشوه نخواهد خرید
کاتش ما برفروخت هر چه خریدیم ازو
گر زتو پرسند: کیست عاشق دیوانه؟ گو
ما، که نشان وفا میطلبیدیم ازو
باز شنیدیم: کو آتش ما میکشد
رو، که به جز باد نیست هر چه شنیدیم ازو
بر سر خوان لبش، پیش حسودان ما
آن همه حلوا چه سود؟ چون نچشیدیم ازو
چون به در دل رسی،رنگ رخ اوحدی
خود بتو گوید که: ما در چه رسیدیم ازو؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره دل شکسته و ناامیدی از عشق است. شاعر با اشاره به گذشته اش، میگوید که هیچ خوشیای بدون محبوبش نداشته و تلاشهایش برای دستیابی به محبت او بینتیجه مانده است. علیرغم زحمات و انتظارهایش، عشق او به آزمایشهای سخت مواجه شده و حالا حسرتی جز سوختن بر دل ندارد. او دیگر امیدی به بازگشت عشق ندارد و میفهمد که همه آرزوهایش بیفایده بوده و فقط درد و رنج به جا گذاشته است. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که هرچه از این رابطه انتظار داشته، به دست نیاورده و به نوعی در دام محبت گرفتار شده است.