نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۸۸ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دل سرای خاص شد، از مجلس عامش مگو

جان چو بر جانان رسید، از پیک و پیغامش مگو

مرغ جان ما، که از تار بدن بودش قفس

باز دست شاه گشت، از دانه و دامش مگو

ما از آن یوسف به بویی قانعیم، ای باد صبح

بوی پیراهن چو آوردی، ز اندامش مگو

ای که میگویی: خیال او توان دیدن به خواب

مرد چون شوریده گشت، از خواب و ارامش مگو

آنکه روی دوست دید، او را به کفر و دین چه کار؟

و آنکه مست عشق گشت، از باده و جامش مگو

چند گویی: پخته‌ای باید که گردد گرد او؟

سینهٔ ما سوختست، از پخته و خامش مگو

دوش میگفتی که: دانستم که خون من که ریخت؟

آنکه میدانی همانست، اوحدی نامش مگو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان عشق و شوق بسیار عمیق می‌پردازد و تأکید می‌کند که نباید درباره احساسات و تجربه‌های عمیق و غیرقابل توصیف صحبت کرد. شاعر به زیبایی می‌گوید که وقتی به معشوق رسیدیم، دیگر نیازی به توضیح و گفت‌وگو نیست. او به تصاویری از مرغ جان و بوی یوسف اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که عشق همچون دانه‌ای است که جانی را آزاد می‌کند. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید می‌کند که عشق به قدری عمیق و مست‌کننده است که نمی‌توان به سادگی درباره‌اش سخن گفت و برخی تجربیات را تنها باید در دل نگه داشت.