غزل شمارهٔ ۷۳۳ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
ای شهر شگرفان را غیر از تو امیری نه
بییاد تو در عالم ذهنی و ضمیری نه
شهری به مراد تو گردیده مرید، آنگه
این جمله مریدان را جز عشق تو پیری نه
من نامه نبشتن را دربسته میان، لیکن
خود لایق این معنی در شهر دبیری نه
خلقی به خیال تو، مشتاق جمال تو
وز صورت حال تو داننده خبیری نه
جز روی تو در عالم من خوب نمیدانم
ای از همه خوبانت مثلی و نظیری نه
تا غمزهٔ شوخت را دیدم، ز دلم دایم
خون میچکد و در وی پیکانی و تیری نه
گشت اوحدی از مهرت خشنود به درویشی
وانگاه به غیر از تو رویش به امیری نه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف عشق و ارادت خود به معشوق میپردازد. او بیان میکند که در شهر شگرفان هیچ امیری جز او نیست و بدون یاد او، هیچ مفهوم خاصی در ذهن ندارد. شهر به دور او میچرخد و عشاق او به جز عشق به معشوق، هیچ چیز دیگری نمیخواهند. شاعر همچنین به محدودیتهای خود در نوشتن نامه اشاره میکند و میگوید که راز عشق او در دل هیچ کس جز معشوق نیست. به نظر او، زیبایی معشوق بینظیر است و در ظاهر هیچ چیز را بهتر از او نمیداند. او از غمزههای معشوق به شدت متاثر است و عشقش را به درویشی خشنود میکند. در نهایت، شاعر تنها معشوق را شایسته امیری میداند و در انتظار اوست.