غزل شمارهٔ ۷۳۸ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
ثوابست پرسیدن خستهای
که دور افتد از وصل پیوستهای
سواران چابک سرد، گردمی
بسازند با پای آهستهای
نمیدانم از زورمندان درست
جلادت نمودن بر اشکستهای
به پایش فرو رفته خار جفا
ز دستش درافتاده گل دستهای
چه داند که بر من چها میرود؟
ز دام محبت برون جستهای
کجا غصهٔ دل تواند نهفت؟
چو من رخ به خون جگر شستهای
بگو، ای صبا، قصهٔ اوحدی
چو پرسندت از حال پابستهای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساس خستگی و دوری از وصال محبوب اشاره میکند و به تصویر سوارانی چابک میپردازد که با پای آهسته در حرکتاند. او از ناتوانی در مقابله با زورمندان و دردهایی که از جفا و جدایی تحمل میکند، سخن میگوید. همچنین، شاعر به دلی که غمهایش را پنهان نکرده و به عشق و محبتش اشاره میکند و از صبا میخواهد که داستان اوحدی را نقل کند. شاعر در نهایت به حال خود و مشکلاتی که با آن دست و پنجه نرم میکند، میپردازد.