نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۷۷۰ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

گر تو سری میکشی تا نکنی آشتی

ما ز تو سرکش‌تریم،پس تو چه پنداشتی؟

ما دل صد آشنا بهر تو بگذاشتیم

ای که ز بیگانگی هیچ بنگذاشتی

با تو چه سودی نداشت صلح، به جنگ آمدیم

کار چو مشکل شود جنگ به از آشتی

شاخ ستم کشته‌ای، بار جفایی بچین

هم تو توانی درود تخم که خود کاشتی

دوش فرستاده‌ای: کز تو ندارم خبر

خود بنگویی که: تو از که خبر داشتی؟

با دگران مر ترا هر چه میسر نشد

از غم و رنج و جفا بر دلم انباشتی

شغل تو گر خواجگیست، در پی آن روز، که هست

کار من و اوحدی رندی و ناداشتی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساساتی عمیق و پیچیده در مورد روابط انسانی، جنگ و صلح است. شاعر به شخصی خطاب می‌کند و از او می‌خواهد که اگر به دنبال آشتی نیست، جایی برای دلخوری و نارضایتی باقی نمی‌ماند. او به یادآوری و یادکرد از آشناهایی که به خاطر این شخص دلشان را باخته‌اند می‌پردازد و بیان می‌کند که در شرایط سخت، جنگ را به آشتی ترجیح می‌دهد. شاعر به تجربه‌های تلخی که از این فرد کسب کرده اشاره می‌کند و به او یادآور می‌شود که آثار و نتایج سختی‌هایی که برایش به وجود آمده، حاصل رفتار خودش است. در نهایت، شاعر به تفاوت دیدگاه‌ها و رویکردهای زندگی خود و آن شخص می‌پردازد، و او را به خاطر رفتارهایش سرزنش می‌کند.