غزل شمارهٔ ۷۷۵ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
نقشی ز صورت خود هر جا پدید کردی
پس عشق دیدن آن در ما پدید کردی
تا هر کسی نداند سر پرستش تو
وامق بیافریدی، عذرا پدید کردی
خورشید را بدادی نوری ز طلعت خود
وز بهر خدمت او جوزا پدید کردی
تا قطره را نباشد از گم شدن هراسی
بر راه باز گشتن دریا پدید کردی
میخواستی که از ما بر ما بهانه گیری
ورنه چرا ز آدم حوا پدید کردی؟
نوری که شمع گردون از عکس اوست روشن
در نقطهٔ دل ما چون ناپدید کردی
تا دولت وصالت بیوعدهای نباشد
امروز عاشقان را فردا پدید کردی
زان ساغر نهانی بر بادهای که دانی
چون گرم گشت منزل غوغا پدید کردی
از جستن نهانت چون اوحدی زبون شد
در عین بینشانی خود را پدید کردی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از نقشهای خالق بر صورت انسانها صحبت میکند و بیان میدارد که عشق به دیدن محبوب در دلها به وجود آمده است. او به توانایی خدا در خلق عشق و تصور اشاره میکند و از داستان وامق و عذرا یاد میکند که نشاندهندهٔ عمق عشق انسانی است. همچنین، شاعر به نور خورشید و تأثیر آن بر دلها و زندگی اشاره میکند و میگوید که انسانها هیچگاه نباید از گم شدن بترسند، چون خداوند راه بازگشت را برای آنها فراهم کرده است. او در ادامه میپرسد چرا خداوند حوا را از آدم آفریده است، به این معنا که بین عشق و فراق سؤال میکند. شاعر در نهایت به عمق عشق و وصال صحبت میکند و میگوید که این عشق تنها در دلهاست و با بادهای نهانی مرتبط است. در کل، شعر بیانگر تجربه عمیق عشق و تلاش معشوق برای اتصال به عاشق است.