نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۷۶۹ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

خواستم بوسی ز لعلت دست پیشم داشتی

قصد کردم کت ببوسم دست و هم نگذاشتی

بوی خون می‌آید از چاه زنخدانت، بلی

بوی خون آید که چندین دل درو انباشتی

هر زمانم شاخ اندوهی ز دل سر بر زند

خود نمیدانم چه بیخست این که در دل کاشتی

ریش گردانی دلم را وانگهی گویی: منال

درد دل با ناله باشد، پس چه می‌پنداشتی؟

گر پس از جنگ آشتی جویی، نگیری در کنار

تا هم آن دم نیز بی‌جنگی نباشد آشتی

نزد من آبیست، گفتی: خون مجروحان عشق

زان چنین در خاک میریزی که آب انگاشتی

دی طلب کردی که در پای تو ریزم جان خویش

زان طلب کردن سرم بر آسمان افراشتی

دفتر خاطر ز نقش دیگران شستم تمام

تا تو نقش خویش بر لوح دلم بنگاشتی

اوحدی در دوستی با آنکه جانب‌دار تست

جانب او را به قول دشمنان بگذاشتی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به عشق و درد ناشی از آن اشاره می‌کند. او به معشوقه‌اش می‌گوید که خواسته او را بوسه‌ای بر دستش بپذیرد، اما او مانع شده است. شاعر حس می‌کند که دلش پر از اندوه و زخم‌های عمیق است، و بوی درد و خون از وجود معشوقه‌اش به مشام می‌رسد. او از عدم توجه و بی‌احساسی معشوق شکایت می‌کند و به این نکته می‌رسد که در بین عشق و جنگ آشتی وجود ندارد. شاعر در دلش نقش معشوق را حک کرده و از طرفی خود را فدای او کرده است. در پایان، او به این نتیجه می‌رسد که دوستی با کسانی که در سمت مخالف او هستند، تنها زخم‌های جدیدی را بر دلش می‌زند.