غزل شمارهٔ ۷۸۴ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دیده بسیار نگه کرد به هر بام و دری
بجزو در نظر عقل نیامد دگری
خبر محنت ما در همه آفاق برفت
که چه دیدیم ز دست ستم بیخبری؟
ای که چون باد بهر گوشه گذاری داری
خود چه بادی که ازین گوشه نداری گذری؟
نه قضایی بسر عمر من آمد ز غمت
که از آن یاد توان کرد به عمری قدری
سفرم هم به سر کوی تو خواهد بودن
گر بیابم ز کمند تو جواز سفری
زان درختی که درین باغچه بالای تو کشت
آه! اگر دست تمنا برسیدی ببری
دیر تا بر کمر تست دو چشمم چون طرف
بیش ازین طرف نشاید که بود بر کمری
رفتن مهر تو از سینهٔ من ممکن نیست
همچو نامی که کسی نقش کند بر حجری
هیچ دانی سر من بر سر کوی تو چنین
به چه تشبیه توان کرد؟ به خاکی و دری
هر شب از درد فراق تو بگریم تا روز
عجب، ای گریهٔ شبها، که نکردی اثری!
گر دل اوحدی از درد تو خون شد نه عجب
کار عشقست و میسر نشود بیجگری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل مورد اشاره دربارهی درد و رنجی است که شاعر از عشق و جدایی میکشد. وی به تماشای بامها و درها میپردازد و هیچ چیز جز احساسات عمیق خود نمیبیند. او از آگاهی مردم نسبت به محنت خود سخن میگوید و به بیخبری آنها از زخمهایش اشاره میکند. شاعر از معشوقش میخواهد که به او توجه کند و از اشتیاق خود برای دیدنش سخن میگوید. درد فراق او را وادار به گریههای شبانه کرده است، اما این گریهها به نظرش بیفایده است. او به این نکته تأکید دارد که عشق وزنی سنگین دارد و بیدرد نمیتوان به آن پی برد. در نهایت، شاعر توصیف میکند که عشقش چگونه در او ریشهدار شده و هیچ گاه از دلش نمیرود.