غزل شمارهٔ ۷۹ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
آن زخم، که از تو بر دل ماست
مشنو که: به مرهمی توان کاست
کی وعده وفا کنی تو امروز؟
کامروز ترا هزار فرداست
زلفت، که به کژ روی بر آمد
با ما به وفا کجا شود راست؟
دریاب، که دست ما فرو بست
این فتنه، که از سر تو برخاست
یک روز گرم به پرسش آیی
عذرت نتوان به سالها خواست
عشق و لب لعلت، این چه سوزست
عقل و سر زلفت، این چه سود است؟
آرایش عالم از رخ تست
مشاطه رخت چه داند آراست؟
مطرب، بنواز نوبتی خوش
کامروز زمانه نوبت ماست
قولی بزن از طریق عشاق
یا خود غزلی که اوحدی راست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی درد و غم ناشی از عشق است. شاعر از زخم عمیق عاطفی سخن میگوید که از طرف معشوق به دلش نشسته و میگوید که این زخم با هیچ مرهمی التیام نمییابد. او انتظار دارد که معشوق به وعدههای خود وفا کند، اما میبیند که امروز هم مثل روزهای پیش هیچ خبری از آن وفا نیست. زلف معشوقی که به کجروی افتاده، آرامش را از شاعر گرفته و او به شدت دلتنگ است. در ادامه، شاعر بیان میکند که نمیتوان بهانههایی برای عدم حضور معشوق آورد و به عشق اشاره میکند که سوزش آن غیرقابل توصیف است. او همچنین تأکید میکند که زیبایی و جذابیت عالم از معشوق ناشی میشود و معشوق خود از هنر خود بیخبر است. در پایان، شاعر از مطرب میخواهد که موسیقی شاد و خوشی بنوازد، چرا که اکنون زمان شادی و لذت است و از معشوق میخواهد که قولی به عشاق بدهد یا شعری از خود بگوید.