غزل شمارهٔ ۷۳ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
نیامد وقت آن کز من بخواهی عذر آزارت؟
دلم را شربتی سازی ز لعل چاشنی دارت؟
دل از دستم برون بردی که با ما سر در آری تو
به ما سر در نیاوردی و سرها رفت در کارت
گمان بردم که میجوید دلت وصل مرا، لیکن
مرا کمتر بجویی تو، که میجویند بسیارت
هم امروز از جهان دیدن فرو بندم دو بینایی
اگر دانم که فردا من نخواهم دید دیدارت
سرم را میکنی پر شور و بر دل مینهی منت
دلم را میکشی در خون و بر جان مینهم بارت
ز روی راستی با تو ندارد سرو مانندی
که گر در بوستان آیی، بمیرد پیش رخسارت
گل وصلی به دستم چون نمیآید چه بودی ار
کسی بودی که برکندی ز پای اوحدی خارت؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره حسرت و ناباوری شاعر از عدم توجه محبوبش به اوست. شاعر احساس میکند که محبوبش در جستجوی وصالش نیست و او را نادیده میگیرد، در حالی که شاعر تمام وجودش را به خاطر این عشق میسوزاند. او به شدت درگیر افکار و احساساتش است و میخواهد از دنیای مادی کنارهگیری کند، اگر بداند که فردا دیگر نمیتواند محبوبش را ببیند. در نهایت، شاعر از عدم وجود همتایی برای محبوبش صحبت میکند و به این نتیجه میرسد که هیچ چیز نمیتواند زیبایی و جاذبه محبوبش را توصیف کند.