نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۸ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

درد سری می‌دهیم باد صبا را

تا برساند به دوست قصهٔ ما را

برسر کویش گذر کند به تانی

با لب لعلش سخن کند به مدارا

پیرهن ما قبا کند به نسیمش

برکند از ما دگر به مژده قبا را

مرهم این ریش کرد نیست، که عمری

سینه سپر بوده‌ایم زخم بلا را

دنیی و دین کرده‌ایم در سر کارش

گردن و سر می‌نهیم تیغ و قفا را

ای بت نامهربان، بیا و بیاموز

از سخن من حدیث مهر و وفا را

پای چنین سرزنشت‌ها چو نداری

دست مزن عاشقان بی سرو پارا

عیب زبونی نه لایقست،گر از خود

دفع ندانست کرد تیغ قضا را

اوحدی، از من بدار دست ملامت

من چه کنم؟ کین ارادتست خدا را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ عشق و دوستی است. شاعر از بادی سخن می‌گوید که می‌خواهد پیامش را به دوستش برساند. او آرزو دارد که این باد با لطافت و مهربانی بر سر معشوق بیافتد و از او با نرمی سخن بگوید. شاعر از درد و زخم‌هایی که از عشق کشیده سخن می‌گوید و اینکه در این راه، هم دین و دنیا را فدای عشق کرده است. او به معشوقش می‌گوید که بیاموزد چگونه محبت ورزد و از سرزنش‌های بی‌مورد پرهیز کند. در انتها، شاعر از ناچاری خود به انتقاد از عشق و وفاداری می‌گوید، و اینکه خود را مستقل از سرزنش دیگران می‌داند زیرا این عشق و ارادت به خداوند است.