غزل شمارهٔ ۸۰ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
این همه پروانهها، سوخته از چپ و راست
شمع شب ما بود، راه شبستان کجاست؟
شحنه اگر دوست بود، این همه بیداد چیست؟
وین همه آشوب چه؟ گر ملک از شهر ماست
چون نپسندد جفا نرگس سرمست یار؟
کز قبل او ستم وز طرف ما رضاست
دلبر اگر میکند گوش به فریاد ما
زین ستم و داوری داد نخواهیم خواست
مطرب مجلس بگفت از لب او نکتهای
هوش حریفان ببرد، شور ز مستان بخاست
جمله به یاد رخش خرقه در انداختند
گرچه ازآن خرقهها پیرهن ما قباست
در شب دیجور غم پرتو شمعی چنین
چون همه عالم گرفت؟ گرنه ز نور خداست
گفت: به خاک درم چون گذری سر بنه
من نتوانم نهاد سر، مگر آنجا که پاست
گر قدمی مینهد بر سر بیمار عشق
آن کرم و لطف را عذر چه دانیم خواست؟
جنس من و نقد من در سر او رفت، لیک
جنس ارادت فزود، نقد محبت بکاست
اوحدی، ار زانکه دوش از تو دلی بردهاند
در پی او غم مخور، کان که ببرد آشناست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به نقل از یک وضعیت عاشقانه پر از درد و غم اشاره دارد. شاعر از سوختن پروانهها و یاسی که از شمع شبش ناشی میشود، سخن میگوید و به بیعدالتیها اشاره میکند. او به محبوبش اشاره میکند که در عین حال که ممکن است به فریاد عاشقانه او گوش دهد، همچنان او را جفا میکند. شاعر از اختلاط عشق و درد سخن میگوید و میگوید که در این شب تاریک، تنها نور خدا میتواند راه را روشن کند. او همچنین بیان میکند که ارتباط عمیقتری در عشق وجود دارد، که فراتر از سختیها و مشکلات است. در انتها، به این نکته اشاره میکند که از نگرانی دربارهی عشق و جدایی نباید غمگین بود، زیرا ممکن است این امر نیز به نوعی آشنا باشد.