غزل شمارهٔ ۸۴ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
باز مخمورم، کجا شد ساقی؟ آن ساغر کجاست؟
تشنگان عشق را آن آب چون آذر کجاست؟
همچو چشم خویش ساقی مست میدارد مرا
ما کجاییم، ای مسلمانان، و آن کافر کجاست؟
آن چنان خواهم درین مجلس ز مستی خویش را
کز خرابی باز نشناسم که: راه در کجاست؟
خلق میگویند: زهد و عشق با هم راست نیست
ما به ترک زهد گفتیم، این حکایت بر کجاست؟
ای که گفتی: از سر و سامان بیندیش و منوش
باده، بادست این سخن، سامان چه باشد؟ سر کجاست؟
محتسب بر گاو مستان را فضیحت میکند
ما به مستی خود فضیحت گشتهایم، آن خر کجاست؟
این مسلم، اوحدی، گر باده گفتی: شد حرام
این که روی خوب دیدن شد حرام اندر کجاست؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حالتی مستی و عشق سخن میگوید و به جستجوی ساقی و ساغر میپردازد. او به یاد تشنگان عشق اشاره میکند و از ناکامی در یافتن آنها گلایه میکند. شاعر به حالت خویش اشاره دارد که چنان مست است که نمیداند کجاست و از زاهدان میپرسد که چرا زهد و عشق نمیتوانند با هم coexist کنند. او همچنین به انتقاد از قوانین سختگیرانه و محدودیتهای اجتماعی پرداخته و از زیبایی و عشق به عنوان امور حرام یاد میکند. در نهایت، شاعر باز به باده و مستی و محبت اشاره میکند و تأمل میکند که در جهانی که عشق و زیبایی نفی میشوند، انسان چه جایگاهی دارد.