غزل شمارهٔ ۸۱۳ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
جانا؛ غم ما نداشتن تا کی؟
ما را به جفا گذاشتن تا کی؟
شاخ طرب از زمین جانها تو
برکندن و غصه کاشتن تا کی؟
در حسرت خویش گونهای ما
زینگونه به خون نگاشتن تا کی؟
از لطف بما نگاه کن روزی
راز تو نگاهداشتن تا کی؟
بر یک دل مستمند سر گردان
صد درد و بلا گماشتن تا کی؟
در پای ستم چو خاک ره ما را
افگندن و برنداشتن تا کی؟
بر اوحدی شکسته، چون گردون
گردن ز جفا فراشتن تا کی؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان درد و غم عاشقانه میپردازد و شاعر در آن از بیعدالتی و رنجی که در عشق متحمل شده، شکایت میکند. او به معشوق خود میگوید که دیگر تا کی باید در غم و حسرت بسر ببرد و از او دور باشد. شاعر از معشوق میخواهد که به او نگاهی بیافکند و از لطف خود به او رحم کند. او همچنین به شرایط سخت و ناامیدی خود اشاره میکند و از ظلمی که بر او رفته، گلایه میکند. شعر در نهایت به احساس تنهایی و شکست عاشق اشاره دارد و از معشوق درخواست محبت و توجه میکند.