غزل شمارهٔ ۸۲۳ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای غنچه با لب تو ز دل کرده همدمی
گل وام کرده از رخ خوب تو خرمی
زلف و رخ ترا ز دل و دیده میکنند
مشک و سمن چو عنبر و کافور خادمی
زان خط سبز و چهرهٔ رنگین و قد راست
یک باغ سوسن و گل و شمشاد با همی
بر صورت تو ماه و پری فتنه میشوند
صبر از تو چون کند دل بیچاره آدمی؟
ما همچو موم از آتش این غم گداختیم
سنگین دلا، ترا چه تفاوت؟ که بیغمی
پهلو تهی مکن چو میان از کنار ما
ای کرده چون کمر تن ما را خم از خمی
با ما گرت موافقتی نیست راست شو
باشد که در مخالف ما اوفتد کمی
چندین چو زلف بر سر آشفتگی مباش
از چشم دلنواز بیاموز مردمی
گیرم که اوحدی سگ تست، ای انیس دل
از پیش او چو آهوی وحشی چه میرمی؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از زیباییهای محبوب خود سخن میگوید و احساسات عمیق و درد و حسرتش را بیان میکند. او غنچه را به لب محبوب و گل را به زیبایی او تشبیه میکند و میگوید که زلف و چهرهی او موجب شگفتی و خرمی هستند. شاعر به عشقش و تاثیر آن بر دل آدمی اشاره میکند و از درد و رنجی که از دوری محبوبش متحمل میشود سخن میگوید. او از محبوب میخواهد که از او دور نشود و همچنین از او میخواهد که در برابر سختیها و چالشها صبر کند و در نهایت به دوستی و همدلی اشاره میکند. شاعر به خود میگوید که اگر محبوب او را نمیخواهد، بهتر است قبول کند و از دلبستگیهای بیهوده دوری کند.