غزل شمارهٔ ۸۲۷ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن (رمل مثمن سالم)
گر برافرازی به چرخم ور بیندازی ز بامی
ماجرای پادشاهان کس نگوید با غلامی
رای آن دارم که روی از زخم شمشیرت نپیچم
کم نه روی اعتراضست و نه روی انتقامی
تا تو روزی رخ نمایی، یا شبی از در درآیی
من بدین امید و سودا میبرم صبحی به شامی
بر سر کوی تو سگ را قدر بیش از من، که آنجا
من نمییارم گذشت از دور و او دارد مقامی
گر ز نام من شنیدن ننگ داری سهل باشد
همچو ما شوریدگان را خود نباشد ننگ و نامی
آنقدر فرصت نمییابم که برخوانم دعایی
آن چنان محرم نمییابم که بفرستم سلامی
آخرالامرم ز دستان تو یا دست رقیبان
بر سر کویی ببینی کشته، یا در پای بامی
گر سفر کردند یارانم سعادت یار ایشان
آن که رفت آسود، مسکین من که افتادم به دامی
دوش مینالیدم از جور رقیبت باز گفتم:
اوحدی، گر پختهای چندین چه میجوشی ز خامی؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساسات عاشقانه و غم ناشی از جدایی است. شاعر از دلتنگی و انتظار برای دیدن معشوق سخن میگوید و اشاره میکند که حتی اگر به او آسیب برساند، باز هم از عشقش دست نمیکشد. او به مقایسه جایگاه خود با سگ در کوی محبوب میپردازد و نشان میدهد که عشقش او را به حدی ناتوان کرده که حتی نمیتواند از دوری محبوبش بگذرد. همچنین، شاعر احساس میکند که برای دعا کردن یا سلام فرستادن به محبوبش فرصت و محرم مناسب ندارد. در نهایت، او از درد و رنجی که از جدایی و دشمنی رقیب احساس میکند، سخن میگوید و به روزگار خود، که پر از رنج و ناامیدی است، اشاره میکند.