نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۸۳۳ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

سر بگذرانم از سر گردون به گردنی

گر بگذرد به خاطر او یاد چون منی

تا در دلم خیال رخ او قرار یافت

مسکین دلم قرار ندارد به مسکنی

میلم به باغ بود، دلم گفت: دیده گیر

سروی نشسته بر لب جویی و سوسنی

گر مرغ زیرکی به هوای دگر مرو

بهتر ز کوی دوست نباشد نشیمنی

ای مدعی، چو خوشه مرا سرزنش مکن

برده به باد عشق اگرت هست خرمنی

وی دل که سینه را سپر غصه کرده‌ای

پیکان عشق را به ازین ساز جوشنی

جانا، به خود نگاه کن و حال ما ببین

گر جان ندیده‌ای که جدا گردد از تنی

یک شهر دشمنند مرا وز بهر تست

گو: جوجرم کنید که بر من به ارزنی

گر داشتی دلم به زر و سیم دسترس

هر دم در آستین تو می‌ریخت دامنی

سیلی‌زنان سزد که برونش کنی ز در

گر پیشت آفتاب به تابد به روزنی

مرد اوحدی ز عشق و نگفتی: دریغ بود

ماتم، نگاه کن، که نیرزد به شیونی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساس عمیق عشق و longing است. شاعر از درد دوری و آرزوهایش برای معشوق صحبت می‌کند و از مشکلاتی که عشق برایش به وجود آورده است. او به زیبایی‌های طبیعت اشاره می‌کند و این‌که درخت سرو و سوسن می‌توانند نماینده عشق و زیبایی باشند. شاعر همچنین به انتقادات از طرف دیگران پاسخ می‌دهد و می‌گوید که عشق او بی‌پایان است و هیچ چیز نمی‌تواند آن را کاهش دهد. در نهایت، او به حال خود اشاره می‌کند و بیان می‌دارد که عشقش برایش مهم‌تر از هر چیز دیگری است.