غزل شمارهٔ ۸۳۶ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
تو ز آه من ار هراسانی
چون دلم میبری به آسانی؟
بر دل ما مکن جنایت پر
که به ترکت کنیم اگر جانی
روز آن نیست ورنه هست مرا
با لبت رازهای پنهانی
دل ما را ز نعمت غم تو
هر شبی دعوتست و مهمانی
نوبت وصل ار به من برسد
راستی نوبتیست سلطانی
گر چه عیدیست مرگ ما بر تو
چون بمیریم، قدر ما دانی
بار من در گل غم افتادی
این زمان خر ز دور میرانی
در دلت چون توان که بگذارم؟
گر به پیشان جهی به پیشانی
گفتهای: اوحدی کدام سگست؟
سگ گم گشته، کش نمیخوانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به معشوق خطاب میکند و از احساسات عمیق و غمگین خود سخن میگوید. او به معشوق میگوید که اگر از آه او بترسد، از دل او به راحتی عبور کرده است. شاعر از معشوق میخواهد که دلش را نشکسته و به آنجا که عشق را تقدیر میکند، توجه کند. او به رازهای پنهان و دعوت شبانه از غم معشوق اشاره میکند و میگوید که اگر روزی به آنها وصل شوند، این یک فرصت سلطنتی است. شاعر همچنین به اهمیت زندگی و مرگ در رابطه با معشوق اشاره میکند و از غم و اندوهی که بر دوش خود احساس میکند، سخن میگوید. در انتها، او با بیتوجهی به اوضاع روحیاش، به نوعی خود را گم کرده و احساس تنهایی میکند.