نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۸۳۷ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

چه سود خاطر ما را به جانبت نگرانی؟

که ما ز عشق تو زار و تو عاشق دگرانی

نشسته‌ام که بجویی مرا، خیال نگه کن

مگر به روز بیاییم و گرنه کی تو بخوانی؟

ز دوری تو چنان گشته‌ام ضعیف و شکسته

که گر ز دور ببینی مرا، تو باز ندانی

تو آفتاب و من آن ذره‌ام ز پرتو مهرت

که از دریچه درآیم، گرم ز کوچه برانی

مرا به عشق تو دشمن چرا معاف ندارد؟

گناه چیست کسی را؟ محبتست و جوانی

ز راه دور دویدم برت، ستیزه رها کن

غریبم آید از آن رخ، که بر غریب دوانی

اگر به کوی تو آییم ساعتی به تماشا

سبک مدو به شکایت، که می‌برم به گرانی

بدین صفت که من آویختم به چنبر زلفت

اگر دو هفته بمانم ز چنبرم نرهانی

چو بر سفینهٔ دل‌نقش صورت تو نبشتم

بسان صورت پاک تو پر شدم ز معانی

به پیش دوست دریغا! که قدر خاک ندارد

حدیث من، که چو آبی همی رود ز روانی

شکسته شد تنت، ای اوحدی، ز بار غم او

نگفتمت: ز پی او مرو،که زود بمانی؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساس دلشکستگی و نگرانی خود نسبت به عشق صحبت می‌کند. او عاشق است و در عذاب دوری معشوق خود به سر می‌برد و از اینکه معشوق به دیگری دل بسته، غمگین است. شاعر به ضعف جسمی و روحی ناشی از این عشق اشاره می‌کند و از معشوق می‌خواهد که به یادش باشد. او به یاد می‌آورد که چگونه عشق او را به زحمت می‌اندازد و در عین حال می‌گوید که چگونه وجود او تحت تأثیر عشق معشوقش تغییر کرده و معنای عمیق‌تری پیدا کرده است. در نهایت، شاعر به وضعیت خود اشاره می‌کند که از بار غم عشق دچار رنج شده و از دوستانش می‌خواهد که مراقب او باشند.