غزل شمارهٔ ۸۴۲ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
نسیم صبح، کرم باشد آن چنان که تو دانی
گذر کنی ز بر من به نزد آنکه تو دانی
پیام من برسانی، بدان صفت که تو گویی
سلام من برسانی، بدان زبان که تودانی
چو راز با کمرش در میان نهی بشگرفی
درافگنی سخن من بدان میان که تو دانی
به گوشهای کشی آن زلف را به رفق و بگویی
که: بازده دل ما را بدان نشان که تو دانی
خبر کنی لب او را که: ای ز راه ستیز
کنی دریغ دل این شکسته آن که تو دانی
ز حال اوحدی ار پرسدت که چیست؟ بگویی
که: در غمت نفسی میزند چنان که تو دانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر به صبح ملایمی اشاره میکند و از فردی میخواهد که پیامی را به معشوق برساند. او درخواست دارد که سلام و پیامش به زبانی که آن شخص میداند، منتقل شود. شاعر به رمز و رازهای رابطه و عشق اشاره میکند و به دوستی که میتواند همسرش را به نرمی و با احترام به زلفش نزدیک کند، توصیه میکند که به او بگوید چقدر دلشکسته است. او همچنین به احساسات و حال خود اشاره میکند و از آن شخص میخواهد که اگر کسی درباره اوحدی پرسید، به شکلی بیان کند که نشاندهنده غم عمیق او باشد.