نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۸۴۳ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

حاصل از عشقت نمی‌بینم به جز غم خوردنی

پرورش مشکل توان کرد از چنین پروردنی

دوش فرمودی که خواهم کشتن آن شوریده را

از پس سالی عف‌الله! نیک یاد آوردنی

سر ز شمشیرت نمی‌پیچم، که اندر دین من

دولت تیزست شمشیری چنان در گردنی

گر هزارم بار خون دل بریزی حاکمی

از تو من آزار چون گیرم بهر آزردنی؟

ز آستانت بر نخواهم داشتن سر بعد ازین

هم سر کوی تو گر ناچار باشد مردنی

دل چنان خو کرد با رویت که تن با خاک پاک

راستی بیم هلاکست از چنان خو کردنی

اوحدی، گر آرزو داری که کام دل بری

ناگزیرت باشد از بار ملامت بردنی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و رنجی است که از آن ناشی می‌شود. شاعر بیان می‌کند که از عشقش فقط غم و درد برجا مانده و نمی‌تواند به امید و شادی دست یابد. او از عشق و شوری که در دل دارد سخن می‌گوید و اشاره می‌کند که حتی اگر طرف مقابل بخواهد، نمی‌تواند از احساساتش رهایی یابد. شاعر به قدرت عواطفش اشاره می‌کند و می‌گوید که با وجود همه آزارها، از عشقش دست نخواهد کشید. در نهایت، شاعر بیان می‌کند که برای رسیدن به خوشبختی باید بار ملامت را به دوش بکشد.