غزل شمارهٔ ۸۵۰ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
هر قصه مینیوشی و در گوش میکنی
پیمان ما چه شد که فراموش میکنی؟
این سخت گفتنت همه با من ز بهر چیست؟
چون من در آتشم تو چرا جوش میکنی؟
بر دشمنان خود نپسندد کس این که تو
با دوستان بیتن و بیتوش میکنی
در خاک و خون ز هجر تو فریاد میکنم
ایدون مرا ببینی و خاموش میکنی
همچون علم به بام برآورد نام ما
سودای آن علم که تو بر دوش میکنی
تا غصههای تست در آغوش دست من
آیا تو با که دست در آغوش میکنی؟
ده شیشه زهر در رگ و پی میکند مرا
هر جام می که با دگری نوش میکنی
گفتی که: اوحدی ز چه بیهوش میشود؟
رویش همینمایی و بیهوش میکنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق و درد جدایی اشاره دارد. گوینده از طرف مقابل میخواهد که وعدههای بین آنها را فراموش نکند و از او میپرسد که چرا هیچ توجهی به رنج و آتش درونش ندارد. او به این موضوع اشاره میکند که نباید با دشمنی رفتار کند و در عوض باید به دوستیهای خود ارزش دهد. گوینده همچنین از فریاد و درد ناشی از جداییاش میگوید و به این میپردازد که در کنار دوستش احساس غم و اندوه میکند، در حالی که طرف مقابل از خوشحالی و نسبت به دیگران بیتوجه است. در نهایت، او از اینکه دوستش با دیگران مینوشد و بیتوجه به او میماند، دچار بیهوشی و سردرگمی میشود. در کل، این شعر از تلخی جدایی و دغدغههای عاشقانه صحبت میکند.