غزل شمارهٔ ۸۵۱ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
باز به قول کیست این جور و ستم که میکنی؟
وین دل و دیدهٔ مرا پر تف و نم که میکنی؟
رنج دل شعیف من گشت فزون ز عشق تو
چون نشود فزون؟ از آن پرسش کم که میکنی
حال دل شکسته را باز پدید میکند
بر رخ زعفران و شم رنگ به قم که میکنی
دوش به طنز گفتهای: شاد شو از وصال من
شاد کجا شویم؟ از آن چاره غم که میکنی
طرفه نباشد ار به تو شهر خراب میشود
زین همه قتل و غارت، ای طرفه صنم، که میکنی
مرهم ریش سینه و داروی درد میشود
خنجر «لا» که میزنی، ناز «نعم» که میکنی
روی تو گفت: کاوحدی حسن مرا غلام شد
چون نشوم غلام آن لطف و کرم که میکنی؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به معشوق خود میگوید که رفتارهای ظالمانهاش چه تاثیری بر دل و دیدش دارد. او از عشقش رنج میبرد و حتی از پرسشهای معشوق نیز رنجیدهخاطر است. شاعر در مورد حال دل خودش صحبت میکند و به حسرت و غم ناشی از جدایی اشاره میکند. او میگوید که حتی با توجه به زیباییهای معشوق، این درد جدایی همچنان وجود دارد. شاعر همچنین به شوخی گفتن معشوق درباره شادی از وصال اشاره میکند و میگوید که با این همه غم، چطور میتواند شاد باشد. در نهایت، او از ناسازگاریهای معشوق و اثرات منفی رفتارهایش بر قلبش سخن میگوید و احساسی از تملک و عشق به او دارد، با این حال نمیتواند خود را غلام او بداند.