غزل شمارهٔ ۸۶۰ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بر گذشت از من و بنمود چو ماه از سر کوی
دلبر کافرم از چادر کافوری روی
کرده هر هفت سر هفته و گرمابه زده
عرق و آب چکانش چو گلاب از سر و موی
کند شد قوت رفتارم از آن تیزی خوی
تیز شد لهجهٔ گفتارم از آن تندی خوی
گفتم: از چیست چنین تازه رخت گفت: از می
گفتم: از کیست چنین طیره سرت گفت: از شوی
خواهشی کردم و القصه عنان در پیچید
به وثاق آمد و پر مشک شد از وی مشکوی
خانه روشن شد از آن ماه سجنجل سینه
حجره گلشن شد از آن ترک عقیقل گیسوی
در فرو بستم و بنشست و میآوردم و نقل
و آنچه در مجلس ازو رنگ پدید آید و بوی
باده گردان شد و او سر خوش و من خرم و نه
در میان من و او هیچ کسی جز من و اوی
دست او ساقی و لب مطرب و رخ معشوقه
اوحدی واله و آشفته و زار از همه سوی
گاه در گردنم افتاد چو چوگان زلفش
گاه در پای وی افتاده من خسته چو گوی
باده خورد و به زبان مست شد آن تند نهاد
مست بود و به درم رام شد آن عربده جوی
باز کردم ز هم آن زلف دو تا، تار به تار
بر گشودم ز هم آن بند قبا، توی به توی
خانه خالی بود او عاشق و من مست،دگر
نتوان گفت برو، هر چه تو دانی میگوی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف لحظهای عاشقانه میپردازد که محبوبش مانند ماه از گوشهای نمایان میشود. او به زیبایی و جوانی محبوبش اشاره میکند و میگوید که چهرهاش مانند گلاب معطر است. شور و هیجان عشق باعث میشود که رفتار و گفتارش تحت تأثیر قرار گیرد. شاعر از محبوبش میپرسد که این زیباییاش از کجاست و او پاسخ میدهد که از شراب است. لحظههایی پر از لذت و شادی با هم میگذرانند و خانه به خاطر وجود محبوب روشن شده است. شاعر به تدریج در دنیای عشق غرق میشود، زلفهای محبوبش را بازی میکند و در آن حال، با او در سرخوشی و مستی به سر میبرد. در نهایت، در این فضای عاشقانه، هیچکس جز خودشان نیست و شاعر به جاذبه و زیبایی عشق خود اعتراف میکند.