غزل شمارهٔ ۸۶۶ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
عاشقم، از عشق من گر به گمانی بگوی
چاره ندانم که چیست؟ آنچه تو دانی بگوی
منتظرم تا مگر پیش من آیی شبی
گر بتوانی بیا ور نتوانی بگوی
من به دلم یار تو، باز تو گر یار من
هم به دلی کو نشان؟ ور به زبانی بگوی
دوش بر آن بودهای تا بخوری خون من
بیخبرم خون مخور، هر چه بر آنی بگوی
جان و دلی زین جهان دارم اگر زانکه تو
در پی اینی ببر، بر سر آنی بگوی
چند بگویی: ترا من برسانم به کام؟
آنچه پذیرفتهای چون برسانی بگوی
بیش مزن تیغ غم بر جگر اوحدی
ترک نهای، ترک این سخت کمانی بگوی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق خود به معشوق صحبت میکند و بیان میکند که اگر معشوق از حال او بیخبر است، باید صادقانه احساساتش را بیان کند. او منتظر است که معشوق به او نزدیک شود و در واقع ابراز میکند که در هر حالتی دوست دارد ارتباطی برقرار کند. شاعر به معشوق تاکید میکند که احساساتش را به زبان بیاورد و از او میخواهد که دروغ نگوید و واقعیت را عیان کند. همچنین، شاعر از درد و رنج عشق سخن میگوید و از معشوق درخواست میکند که بیش از این بر دل او نکوبد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که عشق و احساسات باید به وضوح بیان شوند و او به عنوان یک عاشق صادقانه خواهان روشن شدن این ارتباط است.