نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۸۶۲ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ترا گذاشته بودم که کار ساز شوی

چو کار ساخته باشی به خانه باز شوی

به گرد خاطرت اکنون خود آن نمیگردد

که هیچ پیش رفیقان خود فراز شوی

ز دوستان که تو در شهر خود رها کردی

گمان نبود که زینگونه بی‌نیاز شوی

تو در دیار خود از خسروان مملکتی

رهامکن که: به کلی اسیر آز شوی

درین حدیقه بسی رازهای پنهانیست

به کوش تا مگر از محرمان راز شوی

زنیست صورت دنیا، مهل که دست طمع

به دامن تو رساند، که بی‌نماز شوی

حضور خلق نباشد ز فتنه‌ای خالی

درین میانه سزد گر به احتراز شوی

چو زاد آن مقر اینجا به دست باید کرد

تو هیچ راه نیابی چو بی‌جواز شوی

چو اوحدی ز جهان دست حرص کن کوته

که وقت شد که در آن منزل دراز شوی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی موضوعاتی چون تعلقات دنیوی، نیاز به خودشناسی و احتراز از فریب‌های دنیا می‌پردازد. شاعر از این می‌گوید که انسان باید در جستجوی حقیقت باشد و از وابستگی‌ها و تمایلات دنیوی دوری کند. او به نیاز به تلاش برای درک رازهای زندگی اشاره می‌کند و هشدار می‌دهد که در این دنیا، نباید به وسوسه‌ها و خواسته‌های مادی پاسخ داد. همچنین، شاعر به اهمیت بازگشت به خانه و هویت اصلی انسان و اجتناب از آزهای دنیا تأکید می‌کند. در نهایت، دعوت به قناعت و دوری از حرص و طمع را مطرح می‌کند.