غزل شمارهٔ ۸۷ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
نوبهارست و چمن خرم و گلزار اینجاست
اِرَمِ دیده و آرام دلِ زار اینجاست
بر سر خار چمن روی بمالیم چو گل
گر بدانیم که باز آن گل بیخار اینجاست
تن از آنجا نشکیبد، دلم اینجا چون نیست
دلم آنجا ننشیند، که مرا یار اینجاست
عجب ار تا به ابد روی رهایی بیند
این دل خسته که محبوس و گرفتار اینجاست
شکرم زان لب و سیب از رخ و نار از سینه
نفرستاد، چو دانست که: بیمار اینجاست
اگرم نیز بگوید که: دل خویش ببر
روی آوردن او نیست، که دلدار اینجاست
روی آن نیست که: این جا بنشیند بیکار
دل آشفتهٔ ما را، که سر و کار اینجاست
از وجود من اگر اندک و بسیاری ماند
اندک اینست که میبینی و بسیار اینجاست
بر من این جا تو اگر عرضه کنی هشت بهشت
ندهم دل به بهشت تو، که دیدار اینجاست
می به دست من سرگشته اگر خواهی داد
هم ازین میکده درخواه، که دستار اینجاست
هر چه در جملهٔ خوبان طلبیدی از حسن
به رخ دوست نظر کن، که به یک بار اینجاست
پیش شکّر دهنش بار شکر نگشایند
چو ببینند که: آن قند به خروار اینجاست
بجز او کس نشناسم که بجوید دل ما
بفرست، اوحدی، آن دل که خریدار اینجاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیباییهای بهار، چمن و گلها میپردازد و احساسات عمیق شاعر را نسبت به معشوقش بیان میکند. شاعر میگوید که اگرچه زیباییها و خوشیها در طبیعت وجود دارند، اما دل او تنها به سمت معشوقش میتپد و نمیتواند از او جدا شود. در این شعر، عشق و دلتنگی با تصاویری از طبیعت و زیباییها درهم آمیخته شده و شاعر به احساسات درونی خود در مواجهه با معشوق اشاره میکند. او عشق را بر هر زیبایی دیگری ترجیح میدهد و هرچند که زیباییهای دیگر وجود دارد، قلب او تنها به دیدار معشوق راضی است. در نهایت، او منحصر به فرد بودن معشوقش را نسبت به دیگران مورد تأکید قرار میدهد.