غزل شمارهٔ ۸۷۲ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای از گل سوری دهنت غنچه نمایی
وی بر سمن از سنبل تر غالیهسایی
میدان که سر ما و نشان قدم توست
در کوی تو هر جا که سری بینی و پایی
دوش این دل من خانهٔ عشق تو همی کَند
و امروز دگرباره بنا کرد سرایی
بیواسطه روزی هوس دیدن ما کن
کاندر دل ما جز هوست نیست هوایی
یک روز به زلف تو در آویزم و رفتم
شک نیست که باشد سر این رشته به جایی
دی منکر ما را هوس پرده دری بود
پنداشت که بتوان زدن این پرده به تایی
آن کس که درین واقعه عذرم نپذیرد
بر سینه نخوردست مگر تیر بلایی
من گردن تسلیم به شمشیر سپردم
از دوست کجا روی بپیچم به قفایی؟
زان تخم وفا بهره چه معنی که ندیدیم
نیکی و بدی را چو پدیدست جزایی
برگشتنت، ای اوحدی، از یار خطا بود
دل بر نتوان داشت ز ترکی به خطایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر با زیبایی و لطافت به توصیف عشق و دل مشغولی شاعر به معشوق میپردازد. شاعر با بیان تصاویر دلنشین از زیباییهای معشوق و عشقش، نشان میدهد که دلش همیشه در انتظار دیدار اوست. او از میان کوی عشق و زلف معشوق، به درون خود نگاهی میاندازد و به سرنوشت و عذابی که در این راه میکشد، اشاره میکند. شاعر به تسلیم بودن خود در برابر عشق و وفا نیز اشاره میکند و در انتها به خطای خود در این عشق اشاره میکند و به این نتیجه میرسد که نمیتوان به دلمشغولیها و فریبهای عشق بیتوجهی کرد.