نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۸۷۳ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

به پیمانی نمی‌پویی، به پیوندی نمی‌پایی

دلم ز اندیشه خون کردی که بس مشکل معمایی!

ز صد شهرت خبر دادند و چون رفتم نه در شهری

به صد جایت نشان گفتند و چون جستم نه در جایی

همی جویم تو را، لیکن چو می‌یابم نه در دستی

همی بینم تو را، لیکن چو می‌جویم نه پیدایی

چو در خیزم به کوی تو ز پیشم زود بگریزی

چو بگریزم ز پیش تو مرا هم باز پیش آیی

به فکرت هر شبی تا روز بنشینم که: آیی تو

غلط کردم، چه میگویم؟ نه دوری از برم کآیی

نبودست از وصال تو مرا یک ذره نومیدی

که گر خواهی جهانی را درین یک ذره بنمایی

چنان بنشسته‌ای در دل که میگویم: تویی دل خود

چنان پیوسته‌ای در ما که: پندارم که خود مایی

نمیخواهم کسانی را که امروزند و فردا نه

تو را خواهم که دی بودی و امروزی و فردایی

از آن خویشی کند با تو دل بیخود که در پرده

تو را رخ‌هاست کان رخ‌ها به غیر خویش ننمایی

نمی‌پوشی رخ از بینش، ولی رویت کسی بیند

که همچون اوحدی او را ز دل دادند بینایی

به بویی، ای دل آشفته، زین ساغر قناعت کن

کزین جا چون گذر کردی خراباتست و رسوایی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از جستجوی خود برای یافتن محبوب سخن می‌گوید. او به تنهایی و بی‌پناهی خود اشاره می‌کند و در می‌یابد که هرچه تلاش کند، نشانی از معشوق نمی‌یابد. در عین حال، او به عشق و پیوندی عمیق با معشوق اعتراف می‌کند که باعث شده محبوبش را در دل خود حس کند. شاعر درگیری‌های روحی‌اش را به تصویر می‌کشد و می‌گوید که محبوبش را همچون بخشی از وجود خود می‌بیند. او از زندگی در گذشته، حال و آینده سخن می‌گوید و به این نتیجه می‌رسد که هیچ چیز دیگر برایش اهمیت ندارد، جز وصال با محبوبش. در پایان، او به آرامش درونی و قناعت در عشق اشاره می‌کند و از انزوایی که در جستجوی معشوق به وجود آمده، سخن می‌گوید.