نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۸۷۹ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

چه شود کز سر رحمت به سرم باز آیی؟

در وصلی بگشایی ز درم باز آیی؟

از برم صبر و قرار و دل و دانش بردی

نام اینها نبرم گر به برم باز آیی

چون ز هجر تو شوم کشته بیایی، دانم

چه تفاوت کند ار زودترم باز آیی؟

گر بدانم که کجایی؟ به سرت پیش آیم

ور بدانی که چه زارم؟ به سرم بازآیی

قوت آمدنم نیست به نزد تو مگر

هم تو لطفی بکنی و به کرم باز آیی

اوحدی شد چو هلالی ز فراقت، چه شود؟

گر درین هفته چو ماه از سفرم بازآیی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عشق و وصال معشوق می‌پردازد و از آرزو و longing خود برای بازگشت معشوق به سوی خود صحبت می‌کند. او از احساساتش مثل صبر، دل‌تنگی و ناامیدی می‌گوید و بیان می‌کند که حتی اگر کشته شود یا هجرانش به او آسیب بزند، باز هم دلش می‌خواهد معشوق به سراغش بیاید. شاعر از معشوق می‌خواهد که با کرم و رحمت خود به او بازگردد و زندگی‌اش را روشن کند، همان‌طور که هلالی که به ماه تبدیل می‌شود، دوباره در زندگی او نور افشانی کند.